رضا
دیگه دیره واسه موندن
دارم از پیش تو میرم
جدایی سهمه دستامه
که دستاتو نمی گیرم
تو این بارون تنهایی
دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم
چقدر این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه
شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل چشمات
دیگه آهسته گم می شم
برام جایی تو دنیا نیست
تو اوجه قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم
برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشم تنهایی
تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو
شبیه مرگ تقدیرم
سکوت من پر از بغضه
دیگه دیره
دارم میرم...
خداحافظ...
دل ز جان بگذشت و جانان بازیافت
ترک یک جان کرد و صد جان بازیافت
بست زُناری ز کفر زلف او
مو به مو اسرار ایمان بازیافت
خویش را در عشق او گم کرده بود
تا که از لطف خدا آن بازیافت
دُرد درد عشق او بسیار خورد
لاجرم در درد درمان بازیافت
گنج او در کنج دل می جست جان
گرچه مشکل بود آسان بازیافت
گرد میخانه همی گشتی مدام
یار خود در بزم رندان بازیافت
... دل سرمست سوی مستان رفت...
... آفتابی به ماه رو بنمود...
... گشت پیدا و باز پنهان رفت...
... مدتی زاهدی همی کردم...
... توبه بشکستم این زمان آن رفت...
... عمر باقی که هست دریابش...
... در پی عمر رفته نتوان رفت...
... هرکه جمعیتی ز خویش نیافت...
... ماند بیگانه و پریشان رفت...
... باز حیران ز خاک برخیزد...
... از جهان هر کسی که حیران رفت...
از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی
تو نمیدانستی
تو نمی فهمیدی
که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن
رفتی و از دل من روشنایی ها رفت
لیک بعد از ان شب
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
بر غمم می افزود
جای خالی تو را میدیدم
می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به وفای دل تو
و به خوش باوری این دل بیچاره خود
ناگهان یاد تو می افتادم
باز می لرزیدم
گریه سر می دادم
خواب می دیدم من که تو بر میگردی
تا سر انجام شبی سرد و بلند
اشک چشمان سیاهم خشکید
آتش عشق تو خا کستر شد
یاد تو در دل من پرپر شد
اندکی بعد گذشت
اینک این من...تنها...دستهایم سرد است
قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را می جویم
حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب
کاش می دانستم عشق تو می گذرد
تو چه آسان گفتی دوستت دارم را
و چه آسان رفتی...
کاش می فهمیدی وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه ای بود و نبود
پای پنجره نشستم
کوچه خاکستریه باز
زیر بارون
من چه دل تنگتم امروز
انگار از همون روزاس
حال و هوام رنگه تو
کوچه دل تنگه تو
دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره
چشمهای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره
این راهه دورم خبر از دل من که نداره
آروم ندارم
یه نشونه می خوام واسه قلبم
جز این نشونه
واسه چیزی دخیل نمی بندم
این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره
هوای شهرو تو و بوی گلها
پیچیده تو اتاقم مثله خواب
داره بدجوری غریبی می کنه
آخه جز تو دردمو کی می دونه؟
دلم گرفته...
----------------------------------------------
عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگ آزادگی
----------------------------------------------
مثله خوشبختیه عاشق
ته قصه بمون پیشم
تو فانوس منی امشب
بری تاریک تر می شم
کجای آسمون صافه
نه این آغاز بی فرجام
نه موندن های بی حاصل
نه رفتن های بی هنگام
به امروز تو محتاجم
به حالی که تو میدونی
هوا بدجوری دلگیره
نرو بی چتر و بارونی...
بمونو آخر قصه
تو دنیای خیالم باش
بمونو روز و شب بامن
پناه ماه و سالم باش
من و تومثله هم عاشق
تو این دنیای بی دردیم
من از تو برنمی گردم
تو از من برنمی گردی...
به امروز تو محتاجم
به حالی که تو میدونی
هوا بدجوری دلگیره
نرو بی چتر و بارونی...
--------------------------------------------
شب از پنجره بهم زل زده
بمون ماه من
پناهم بده
پناهم بده که بارون میاد
که پرپر می شم تو دستای باد...
نترس از منو غروب نگام
یه کبریت بکش رو تاریکیها
روتاریکیها
بهم شک نکن اگرچه گمم
پناهم بده گل گندمم
تو این لحظه ای که ماتیم بهم
من از تلخیه تو ناراحتم
بگو چی شده که همراهمی
تو هم مثله من کمی مبهمی
پناهم بده اگه بی کسم
که از عمق شب به تو میرسم
پناهم بده که ناب آورم
مگه می شه که ازت بگذرم
بگذرم
ازت بگذرم
پناهم بده...
نعمت الله مظهر ذات و صفات
گه صفاتش می نماید گاه ذات
عارفی چون او در این عالم که دید
جمع کرده ممکنات و واجبات
او به او باقی و ما باقی به او
عمر جاوید است او را این حیات
او یک است و گر یکی گوید که دو
تو یکی می گو مگو آن تُرَهات
دُرد دردش دردمندانه بنوش
زانکه درد او تو را باشد دوات
می کنم علم معانی را عمل
کی پرستم صورت لات و منات
سالها باید که تا پیدا شود
همچو سید سیدی در کاینات
فانی تمام خدمت اوست
باقی به بقای حضرت اوست
از رحمت اوست جمله عالم
او غرقه? بحر رحمت اوست
نعمت چه کند چو نعمتاللّه
پرورده? ناز و نعمت اوست
تبخال زده بر لب من خسته از آن است
گویی که چو من بر لب شیرین نگران است
صد بوسه زده بر لب من خسرو شیرین
چون دید که حال لب دل خسته چنان است
گر زانکه نزد بر لب من بوسه دل آرام
بر لعل لب ما تو بببین کاین چه نشان است
از اشک شکر بار من بوسه بسی داد
جوشیدن این لب همه شیرینی آن است
مائیم و می صحبت رندان خرابات
سرگشته در آن کوچه چو رندان خرابات
میخانه? ما وقف و سبیل است به رندان
جاوید به فرموده? سلطان خرابات
مستیم و خرابیم و سر از پای ندانیم
دل داده و جان نیز به جانان خرابات
خوانی است خرابات نهاده بر رندان
خوردیم بسی نعمت از این خوان خرابات
جمعی ز سر زلف بتی گشته پریشان
جمعیت از آن یافت پریشان خرابات
ذوقی که دلم راست به عالم نتوان گفت
این ذوق طلب کن تو ز یاران خرابات
در کوی خرابات نشستیم به عشرت
با سید سرمست و حریفان خرابات
ملک داری همه به تدبیر است
گر چه تدبیر هم به تقدیر است
هر که تأخیر کرد در تدبیر
عاقبت کار او به تقصیر است
سخن نوجوان دگر باشد
این نصیحت ز گفته? پیر است
پادشاهی که میکند تدبیر
شاه صاحبقران جهانگیر است
| قالب جدید وبلاگ پیجک دات نت |

















