رضا
اگر هم دنیا به سر آید , ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری , هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم . همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم , زیرا این افتخار زندگی من و مایه حیات من است . ای طبع سخن گوی من , اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر , زیرا امروز پیرتر و جوانتر از همیشه ای .
گوته
نوشته شده در پنج شنبه 25/1/90ساعت
10:28 صبح توسط بی نام نظرات ( ) | |
- میخانهای که تو برای خویش
- پیافکندهای
- فراختر از هر خانهای است
- جهان از سر کشیدن مییی
- که تو در اندرون آن میاندازی،
- ناتوان است.
- پرندهای، که روزگاری ققنوس بود
- در ضیافت توست
- موشی که کوهی را بزاد
- خود گویا تویی
- تو همهای، تو هیچی
- میخانهای، مییی
- ققنوسی، کوهی و موشی،
- در خود فرو میروی ابدی،
- از خود میپروازی ابدی،
- رخشندگی همه? ژرفاها،
- و مستی همه? مستانی
- - تو و شراب؟[??]
نوشته شده در پنج شنبه 25/1/90ساعت
10:21 صبح توسط بی نام نظرات ( ) | |
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست ... وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم ... دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت ... هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت ... از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید ... دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن ... چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است ... گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده ... ماتم زده را داعیه سور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم ... دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت ... هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت ... از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید ... دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن ... چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است ... گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده ... ماتم زده را داعیه سور نماندست
نوشته شده در پنج شنبه 25/1/90ساعت
10:19 صبح توسط بی نام نظرات ( ) | |
صوفی بیا که آینه صافیست جام را
صوفی بیا که آینه صافیست جام را ... تا بنگری صفای می لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس ... کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچین ... کان جا همیشه باد به دست است دام را
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو ... یعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش ... پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند ... آدم بهشت روضه دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ... ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو ... وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس ... کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچین ... کان جا همیشه باد به دست است دام را
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو ... یعنی طمع مدار وصال دوام را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش ... پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند ... آدم بهشت روضه دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ... ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام می است ای صبا برو ... وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
نوشته شده در پنج شنبه 25/1/90ساعت
10:15 صبح توسط بی نام نظرات ( ) | |
رونق عهد شباب است دگر بستان را
رونق عهد شباب است دگر بستان را ... میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی ... خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش ... خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان ... مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند ... در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح ... هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب ... کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است ... گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد ... وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی ... دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی ... خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش ... خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان ... مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان میخندند ... در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح ... هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب ... کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است ... گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد ... وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی ... دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
نوشته شده در پنج شنبه 25/1/90ساعت
10:15 صبح توسط بی نام نظرات ( ) | |
ساقیا برخیز و درده جام را
ساقیا برخیز و درده جام را ... خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر ... برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان ... ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور ... خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من ... سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود ... کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است ... کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن ... هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب ... عاقبت روزی بیابی کام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر ... برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان ... ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور ... خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من ... سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود ... کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است ... کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن ... هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب ... عاقبت روزی بیابی کام را
نوشته شده در پنج شنبه 25/1/90ساعت
10:15 صبح توسط بی نام نظرات ( ) | |
دل میرود ز دستـم صاحـب دلان خدا را
دل میرود ز دستـم صاحـب دلان خدا را ... دردا کـه راز پنـهان خواهد شد آشـکارا
کشـتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز ... باشد کـه بازبینیم دیدار آشـنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افـسون ... نیکی بـه جای یاران فرصـت شـمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبـل ... هات الـصـبوح هـبوا یا ایها الـسـکارا
ای صاحـب کرامـت شکرانـه سلامـت ... روزی تـفـقدی کـن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ... با دوسـتان مروت با دشـمـنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند ... گر تو نمیپسـندی تـغییر کـن قـضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثـش خواند ... اشـهی لـنا و احـلی من قبله الـعذارا
هنـگام تنگدستی در عیش کوش و مستی ... کاین کیمیای هسـتی قارون کـند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد ... دلـبر کـه در کف او موم است سنگ خارا
آیینـه سـکـندر جام می اسـت بنـگر ... تا بر تو عرضـه دارد احوال مـلـک دارا
خوبان پارسی گو بـخـشـندگان عـمرند ... ساقی بده بـشارت رندان پارسا را
حافـظ بـه خود نپوشید این خرقه می آلود ... ای شیخ پاکدامـن مـعذور دار ما را
کشـتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز ... باشد کـه بازبینیم دیدار آشـنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افـسون ... نیکی بـه جای یاران فرصـت شـمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبـل ... هات الـصـبوح هـبوا یا ایها الـسـکارا
ای صاحـب کرامـت شکرانـه سلامـت ... روزی تـفـقدی کـن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ... با دوسـتان مروت با دشـمـنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند ... گر تو نمیپسـندی تـغییر کـن قـضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثـش خواند ... اشـهی لـنا و احـلی من قبله الـعذارا
هنـگام تنگدستی در عیش کوش و مستی ... کاین کیمیای هسـتی قارون کـند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد ... دلـبر کـه در کف او موم است سنگ خارا
آیینـه سـکـندر جام می اسـت بنـگر ... تا بر تو عرضـه دارد احوال مـلـک دارا
خوبان پارسی گو بـخـشـندگان عـمرند ... ساقی بده بـشارت رندان پارسا را
حافـظ بـه خود نپوشید این خرقه می آلود ... ای شیخ پاکدامـن مـعذور دار ما را
نوشته شده در پنج شنبه 25/1/90ساعت
10:14 صبح توسط بی نام نظرات ( ) | |
| قالب جدید وبلاگ پیجک دات نت |











