پرسی جکسون
سلام امید وارم از شعر خوشتون بیاد در ضمن اگه لطف کنید ونظر هم بذارید ممنون میشم
/ بوسه نسیم/ همراه خود نسیم می برد مرا یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا سوی دیار صبح رود کاروان شب باد فنا به ملک بقا می برد مرا با بال شوق ذره به خورشید میرسد پرواز دل به سوی خدا می برد مرا گفتم که بوی خویش که را می برد زخویش مستانه گفت دل که مرا میبرد مرا برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی یک بوسه نسیم زجا می برد مرا دلم گرفته آسمون اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای ! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست ! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم . دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر ! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم ! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی .غروب... چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس . یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس . یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی! یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه... غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی! یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه... غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... . دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام... آرزو:::::: بهتره نشناسی منو -- منی که با تو بد بودم تنها از عشق و عاشقی شکستنو بلد بودم لایق بودنت نبود قلب حقیرم می دونم دیگه تا آخر عمر تنهای تنها می مونم منو هرگز نبخش ای مهربونم همیشه بد بودم اینو خوب می دونم منو هرگز نبخش منو هرگز نبخش پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز زیر بارون من چه دل تنگتم امروز انگار از همون روزاس حال و هوام رنگه تو کوچه دل تنگه تو دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره چشمهای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره این راهه دورم خبر از دل من که نداره آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره هوای شهرو تو و بوی گلها پیچیده تو اتاقم مثله خواب داره بدجوری غریبی می کنه آخه جز تو دردمو کی می دونه؟ دلم گرفته... عشق چیست که همه از آن میگویند؟ ع : عبرت زندگی ش : شلاق زمانه ق : قصاص روزگار اما افسوس و صدافسوس که شلاق زمانه را خوردم قصاص روزگار را کشیدم! اما عبرت نگرفتم
امشب تموم خاطراتو دوره کردم برگشتمو باز اون شبهارو دوره کردم برگشتمو دیدم هنوزم فرصتی هست اینجا کنار یاد تو امنیتی هست... بی تو برای زندگی انگیزه ای نیست بی تو واسه دیوونگی انگیزه ای نیست یک شب تو از این خونه رفتی داغ دیدم حالا ولی هر شب تو رو از دست می دم انگیزه ای بی تو واسه دیوونگی نیست اینجا ببین جایی برای زندگی نیست بی تو برای زندگی انگیزه ای نیست... حس خوبی است ! دیدن و بودن تمام آنهایی که دوستشان داری . آنان که از آغاز گرمای نفسهاشان تلخی هایت را زدود و بارها چیدن خوشه ی بشارت را با سر انگشتان مهربانشان نظاره کردی ... یکی بود یکی نبود
مرز تو و چشمام روزی که پیدا شه این مرز می تونه مرز جهان باشه هر روز احساسم پیشه تو رو می شه تا اسمتو می گم دنیا شروع می شه وقت پرستیدن کی لایقت بوده؟ انقدر رویایی کی عاشقت بوده؟ دنیا خرابت شد اینو به کی می گی؟ من عاشقت بودم دنیارو چی می گی؟ مرز تو وچشمام روزی که پیدا شه...
با اینکه می دونم دلت با من یکی نیست با اینکه می بینم به رفتن مبتلایی با اینکه میدونم کنار من کجایی چشمامو می بندم تو رو یادم بیارم من از تمــــــــــــــــــــــــــــــام تو همین رویا رو دارم شاید توهم مثل خودم مجبور باشی با این که می دونم به احساسی که دارم نزدیک تر میشی که از من دور باشی حس میکنم این لحظه رو صدبار دیدم من روبروی چشم تو از دست می رم
دیگه دیره واسه موندن
نمی تونم گریه کنم
????????????
شکنجه می شم از خودم
نمی تونم شکوه کنم
????????????
انگاری کوه غصه ها
رو سینه ی من اومده
????????????
آخ داره باورم می شه
خنده به ما نیومده
????????????
دلم گرفته آسمون
از خودتم خسته ترم
????????????
تو روزگار بی کسی
یه عمره که در به درم
????????????
حتی صدای نفسم
می گه که توی قفسم
????????????
من واسه آتیش زدنت
یه کوله بار غم بسم
????????????
دلم گرفته آسمون
یه کم منو حوصله کن
????????????
منو که از این روزگار ...
یه خورده کمتر گله کن
????????????
منو به بازی می گیرن
عقربه های ساعتم
????????????
برگه تقویم می کنه
لحظه به لحظه لعنتم
????????????
به خدا بدان که این دست خودم نیست
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم


چه نعمتی است اینجا قدم زدن و سر مستانه از درد خویشتن رهایی یافتن و اندکی آسوده گشتن . اینجا می شود غبار را زدود . خاک عکسهای کهنه را تکاند . انار های سرخ را دانه کرد و گلپر پاشید . پرده ی خاطرات را تکانی داد و از پیله ی تنهایی بیرون خزید . می شود نگاه کرد و به شمار انگشتان دست نفس کشید بی درد ، بی بغض ، بی شک ....
اینجا می شود خانه کرد . آذین بست و خوش پوشید . سیب سرخ آورد و کمی اشتیاق !
می شود گوش داد و صدای گام های مسافر را شنید .
در بگشا !
اینجا می شود میزبان شد عابران پر امید را ....
همین ...
این جمله همیشه آغازگر قصه هایی بود که می شنیدم
ولی قصه من که آغاز شد
هیچکس نبود
نه من بودم و نه تو
من و تو همیشه دو نفر بودیم :
یکی بود، یکی نبود
تو همیشه نبود قصه و من
چه فرق می کرد که بی تو بودم یا نبودم؟
من وتو هیچ وقت ما نبودیم
قصه را بی هم آغاز کردیم
به این امید که شاید در فصلی از آن به هم برسیم
ولی تمام فصلها گذشت و به هم نرسیدیم
و قصه نا تمام ماند...
من و تو می توانستیم ما باشیم
ولی .........
دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت
هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده
چشمامو می بندم که می مونی کنارم
چشمامو می بندم که رویاتو ببینم
حرف های من رویاییه می دونم اما
از تو نمی رنجم تو حق داری نمونی
باور کن این ثانیه ها دست خودم نیست من پشت رد تو به یه بن بست می رم
من روبروی چشم تو...........از دست میرم
دارم از پیش تو میرم
جدایی سهمه دستامه
که دستاتو نمی گیرم
تو این بارون تنهایی
دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم
چقدر این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه
شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل چشمات
دیگه آهسته گم می شم
برام جایی تو دنیا نیست
تو اوجه قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم
برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشم تنهایی
تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو
شبیه مرگ تقدیرم
سکوت من پر از بغضه
دیگه دیره
دارم میرم...
خداحافظ...
| قالب جدید وبلاگ پیجک دات نت |










.jpg)
.jpg)





















